تبليغاتX
فصل پنجم

فصل پنجم

...

خوب برای شروع باید بگم کلی طول کشید و کلی آزمون و خطا انجام دادم که تا تونستم پسورد ورود به وبلاگم رو پیدا کنم...

خیییییییییییییییییلی وقته که ننوشتم. نه اینجا، نه گوشه و کنار کتاب و دفتر و ... راستش بهش احتیاج نداشتم. این احساس نیاز به نوشتنه که منو می کشونه اینجا. حالا اینکه چرا تو این مدت این احساس بهم دست نداده فقط خدا می دونه...

الان نیاز دارم که بنویسم. همیشه فصل های زندگیم پشت هم گذشتن و اومدنشون دست من نبوده. من فقط ناظر بودم و با دیدن سر رسیدن یه فصل جدید فقط خودمو آماده می کردمو لباس مخصوص همون فصلو می پوشیدم. اما اینبار فرق داره... از حالا به بعد این منم که کتابو ورق می زنم و فصل ها رو رقم می زنم.

دنیای جدیدم دنیای عجیبیه. دنیاییه که توش سخته تشخیص درست از غلط، خوب از بد، راه از چاه...دنیایی که توش کتاب نمی خونم. اگه بخونم در حد یک داستان از یه مجموعه داستان کوتاه...دیگه نقاشی نمی کشم... ساز نمی زنم... شاید چون به اونا هم مثل نوشتن نیاز پیدا نکرده بودم تو این مدت. دنیای جدیدم خییییییییییییییلی عوض شده چون واسه یه مدت طولانی فقط عقل و استدلال و منطق و قضاوتمه که داره زندگیمو می چرخونه...

همه اینا رو گفتم که بگم: "تو فکر یه فصل جدیدم!" فصلی که توش یه تعادل پیدا کنم بین فکر و احساسم. فصلی که امروز زمزمه های آومدنشو شنیدم... میارمش، زود!

راستی این فصل اسمش "فصل جدید" ه. دیگه شماره نداره، اینجوری بهتره انگار، از شمردن خسته شدم :)

نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:32 توسط ترانه| |

عجیب سرده!!! از کلماتت یخ می باره!

سردمه...

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1390ساعت 18:15 توسط ترانه| |

I'll miss you very soon...

نوشته شده در هفدهم اسفند 1389ساعت 15:16 توسط ترانه|

رفت، به همین سادگی...

انگار همین دیروز بود که شروع به یاد دادن کرد. انگار من یکم بی معرفتی کردم در حقش... هنوز dead-line من نرسیده؟

نوشته شده در دهم آذر 1389ساعت 22:7 توسط ترانه| |

مردم همه واسه وبلاگشون جشن تولد می گیرن، اما من کاملا اتفاقی فهمیدم که حدود دو هفته ی پیش، سالروز تولد وبلاگم بوده و من...

یادش بخیر. وقتی متولد شد، اسمش "سلوک" بود. خیلی از دوستانی هم لینکش کردن، با همین اسم میشناسنش هنوز. اما خودش از همون روز اول می دونست که وقتی بالغ بشه، دیگه "فصل پنجم" خطاب می شه. کسی چه می دونه شایدم تا فصل شیشم و هفتم و... هم عمر کنه. اینو دیگه نه من می دونم نه خودش.

"فصل پنجم" سومین زاده ی منه. اما محبوب ترین نیست. هنوز حس خاصی به اتاق کوچیک "فصل چهارم" با اون دیوارای سیاهش دارم. انگار هنوز نتونستم زمانش رو سپری کنم توی ذهنم و چون می دونستم هرگز نمی تونم این کارو بکنم حذفش کردم تا نتونم بهش برگردم. امیدوارم این اتفاق واسه "فصل پنجم" نیافته و من بعد از این همه تکرار، بالاخره یاد گرفته باشم که هرگز به هیچکس و هیچ چیز وابسته نشم. بخصوص به فصول ِ در گذر...

نوشته شده در سی ام آبان 1389ساعت 13:55 توسط ترانه| |

چه درد آوره به پوچ معتقد بودن! و از اون درد آورتر، اینه که رو این اعتقادت پافشاری کنی...

بعد از حدود دو سال تحمل، حالا هیچ جوابی ندارم به خودم بدم.

نوشته شده در سی ام آبان 1389ساعت 13:40 توسط ترانه| |

چقدر فاصله گرفته ام از روزهایی که به گمانم باد، همه سکه های شانس من را میربود پیش از آنکه بتوانم کمر خم کنم و آنها را از روز زمین بردارم. 

چه تند پا شده ام من. سریعتر از باد می دوم که مبادا وزش نسیمی، پوچی این ایام را به سرقت برد! 

نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1389ساعت 22:19 توسط ترانه| |

 

چرا فرشته مرگ دست از سر ما آدما بر نمی داره؟ چرا ول نمی کنه این عالم کوفتی رو؟؟؟

نوشته شده در سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:28 توسط ترانه| |

 

یک سالی می شد که خبری ازش نداشتم. شنیده بودم رفته کانادا. قبل از اون هم خوب مدتی بود فاصله مون زیاد شده بود و تماس هامون کم...

وقتی برگشت، پیدامون کرد و خواست که به یاد سالهای خیلی دور یه بار دور هم جمع شیم. بالاخره جمعه فرصتی شد و فرحزاد و ... خلاصه اینکه خاطرات پوسیده قدیمو از زیر یه خروار خاکستر بیرون کشیدیم...

تا قبل از رفتنش برای هممون مظهر قدرت و شکست ناپذیری بود. اصلا نمی تونستم تصوری جز خوشبختی از آیندش داشته باشم. چون بارها نشون داده بود که لیاقتش رو داره. دوران تنهایی و زندگی دانشجویی تو شهرستان، این آدم برای هممون یه تکیه گاه محکم بود. اشتباه نمی کرد. نمی ترسید. همیشه با عقلش تصمیم می گرفت...و خلاصه اینکه همیشه انتخاب می کرد!

دیدن همچین آدمی تو وضعیتی که اینبار انتخاب شده بود تقریبا شوکم کرد. دیدن شکستنش ظرف یک سال. اینکه چطور تبدیل به یه آدم مطیعی شده که به قول خودش از دادن "افسار زندگیش" به دیگری، به یه مرد!،احساس آرامش می کنه! از نظر من شکست خورده بود. مطمئنم که از نظر خودش هم همین اتفاق افتاده!

کاش یه بار دیگه می تونست مثل قدیم به همه چیز پشت پا بزنه و به شرایط زندگیش "نه" بگه و از نو... به نظرم زندگی رامش کرده. دیگه "نه" گفتن براش آسون نیست.

دلم میگیره وقتی می بینم آدمایی که اینقدر بهشون اعتقاد داشتم اینجوری زمین می خورن...

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:25 توسط ترانه| |

به تمرین تحمل می توان بنشست و دلخوش بود

که می دانم در میخانه ها وا می شود روزی...

* من از این هزار بار نوشتن این پست خسته نمی شم! کسی مشکلی داره؟!

بهار فصل آشتی و وصله، اما موقعیتی پیش اومده که اینبار در آستانه ی بهار مجبوریم که با چندتا از همکارا خداحافظی کنیم... خاطرات خوبی با هم داشتیم. قریب به ۷ ماه داخل یک اتاق، بالغ بر ۱۰ ساعت با هم سر کردن، مثل اینه که با هم زندگی کردیم! ساده از کنار صندلی های خالیشون گذشتن طبعا کار راحتی نخواهد بود... 

"ثمر" و "سارا"ی عزیزم روزای خوبی رو براتون آرزو می کنم و امیدوارم تجربه ای که از اینجا با خودتون می برید، در آینده ی نزدیک براتون بهترین ها رو بسازه!!!

نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1388ساعت 17:9 توسط ترانه| |