چند روز پیش یه اس ام اس داشتم از یه دوست جیگر! با این مضمون:
"ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند...
چه تلخ است قصه ی عادت!"
انگار جدیدا گوشای منم سنگین شده، دارم دچار عادت می شم...![]()
حقیقت اول: خوشحالم...و آزاد!
حقیقت دوم: به نظرم امسال سوالا از هر سال سخت تر بود
حقیقت سوم: اما من از عملکرد خودم راضیم (اصولا همیشه زیادی از خودم راضیم!!!
)
حقیقت چهارم: شاید قبول بشم!
حقیقت پنجم: شایدم قبول نشم!
حقیقت شیشم: به یاد دوران جوونی یه چند روزی دارم می رم همدان (صفا!!!)
حقیقت هفتم: همین روزا باید برم سر کار و زندگی ماشینی قبل رو از سر بگیرم...
.
.
.
می دونی، زندگی پر از این حقایق مسخرست!!!![]()
فعلا هیچی!![]()
![]()
![]()
![]()
خوش ندارم حرف بزنم!!!
از جلوی در مغازش که رد می شدم گفت: خانوم بفرمایید تو.
هیچ چیز جالبی پشت ویترین نبود که نظرمو جلب کنه ولی نمی دونم چرا وقتی بفرما زد زود رفتم تو مغازش...
گفتم این شمعاتون چنده؟ اومد جلو یه دستی به شمعه کشید و گفت ۴۰۰۰ تومن. وقتی داشتم کیف پولمو بیرون میاوردم گفت: "خانم خدا کنه دستتون خوب باشه، دیروز تمام روز هیچی نفروختم!" اینو که گفت دیدم چند تا خانم دیگه اومدن تو مغازه. انگار من بیشتر از اون خوشحال شدم. گفتم ایشالا امروز کلی فروش می کنی!
پولو که دادم دستش گفت ببخشید من چشمام نمی بینه می شه خودت بگی این اسکناسا چند تومنین؟!
..................................................
پیش خودم فکر کردم دیدم مغازش اصلا تو مسیرم نیست، من اونجا چی می خواستم؟ شمع؟ نه نمی خواستم! مطمئنم! یاد داستانی افتادم که بابا تعریف می کرد:
زمان حضرت سلیمان یه نفر که تو عرفان به مدارج بالا رسیده بوده، یه روز ازرائیل رو می بینه که داره چپ چپ نگاهش می کنه. ترس برش می داره. به باد می گه منو ببر هفت تا کوه و هفت تا دریا از اینجا دورم کن. فردای اون روز دوباره ازرائیل رو می بینه اما دیگه نه با اون نگاه. بهش می گه من از نگاه دیروز تو ترسیدم و اینقدر از اونجا دور شدم. ازرائیل می گه می دونی چرا اون جوری نگاهت کردم؟ چون می دونستم روز مرگت که فردای دیروز بود، باید هفت تا کوه و هفت تا دریا دورتر جونتو بگیرم. تعجب کردم که چطور قراره این اتفاق بیافته! اما الان اینجایی و من همونجایی که از قبل تعیین شده و همون زمان جونتو می گیرم!!!
شاید تقدیر خواسته که من دیروز از یه دختر نابینا تو اون خیابون، تو اون مغازه، یه شمع بخرم! چون هر چی فکر می کنم شاید تا آخر عمرم دیگه پیش نیاد که از اونجا رد بشم...
دیروز برگی از خاطرات دوره های "ساماژ" زنده شد. یک کپی بیست ساله از اتفاقی هزاران ساله... با کمی تغییر که حاصل گذشت زمان بود، با کمی اشک و با بسیاری لبخند...
پروردگارا دلهای بندگانت را بهم نزدیک و نزدیک تر کن و به ایشان بیاموز با هم بودن را... و مهم تر: برای هم بودن را...![]()
بیداران، نکو پنداران
"بیرون" از پندار "من"
همه "یک" اند.
چون رود هم زمان در دیروز، امروز و فردا
بی زمان، چون عشق!
دل نیاورد تاب و سر انجام بگفت آنچه بازترین پنجره ها را شاید. بیرون ماندگان دیروز نیز گفتنی ها را می دانستند و همان هنگام دلی بی تاب شد، در نای دمید و با نی نامه اش از درد دوری نالید. نگاشتنی ها را بنوشت، اما هفت دفتر به سر نیامد. بیرون مانده ای دیگر، امروز از هفت شهر و شهر هفت می گوید تا به فردا برسد.
فردا همه بیرون، همه رند و همه مست باده الست خواهند بود.
دیروز زبانی ویژه داشت، پیام سروش را به هر گوشی نمی رساند و نافرمان را چون حلاج بر سر دار می برد. گفتار نیک را چون آب روان پیوسته وار بر زبان می راند. امروز به زبان فیزیک سخن می گوید و گوش آینده را شایسته پیامش می داند. گفتار امروز جمله به جمله، کلمه به کلمه، حرف به حرف،...ساده تر، کوانتوم به کوانتوم ادا می شود و چون موج شرودینگر بر روی زمان و به سوی فردا پیش می رود. گفتار فردا نیز نیک خواهد بود: کوانتوم ها پیوسته و "یک"!
فردا، در شهر پشت دریاها، در بین همگانی که یک چشم دارند، او را که دو چشم دارد بیگانه نخواهند دانست.آنجا، می دانند که یزدان در آفرینش دو چشم به انسان دهش فرموده است. می دانند که آمده اند تا پندار نیک داشته باشند، زیبایی درد را بچشند و شادی و آرامش رادر مهر ورزیدن جستجو نمایند. آمده اند تا با هم باشند، کردار نیک را پاس دارند،و... ساختاری از گونه ی بوز-انیشتین داشته باشند. آمده اند تا چون رود بی زمان گردند..."یک" شوند.
دکتر مسعود ناصری
(از مقدمه کتاب یک؛کوانتوم، عرفان و درمان)

-----------------------------------------------------------
پ.ن: اینا رو گذاشتم که با دیدن عکسای قبلی به اشتباه تصور نشه که هند بهشته!!! ![]()
نمی شکست قلندر ولی شکست و نشست
قلندری که در این روزگار پر آشوب
سترگ و حادثه گردان و سنگ زیرین بود
نمی شکست قلندر
ولی شکست او را
کسی که عاطفه اش کم عیار و پایین بود
شکست ساغر و ساقی چو روی برگرداند
قلندری که قدح گیر و رند رندان بود
ز صدر مصطبه آمد به کنج عزلت و ماتم نشین میکده شد
کدام حادثه پرداز آتش افروزی
به قتل و غارت میخانه حکم و فرمان داد؟
کدام دست چپاول
چراغ روشن میخانه را به غارت برد؟
نمی شکست قلندر
ولی شکست!
و من که شاهد این صحنه گران بودم
به بیتی از غزل خویش فکر می کردم:
"همیشه اشک قلندر نهان ز آیینه هاست که گنج گوهر نایاب در دل دریاست"
" مرحوم آتش"
جمعه ی گذشته، نوبت برگزاری هفتمین آزمون آزمایشی ماهان بود. طبق معمول هر آزمون، هفت صبح جمعه در حالی که گیج خواب بودم تلفنو برداشتم که آژانس خبر کنم برم میدون امام حسین! از شانس بد گفتن سیستم کامپیوترشون اشکال پیدا کرده و خواستن که من به جای شماره اشتراک، آدرسم رو شفاها بگم تا ماشین بفرستن...
منم ادرسو دادم ولی هر چی فکر کردم پلاکو یادم نیومد! مجبور شدم شانسمو امتحان کنم پس خیلی محکم گفتم:۵۴! بعد چون مطمئن بودم سوتی دادم گفتم لطفا زنگ خونه رو نزنید من خودم پایین منتظر می شم!
خلاصه ماشین اومد و از اونجا که هر هفته همین راننده منو می رسونه و باز از اونجایی که هیچ دیوونه ای جز من ۷ صبح جمعه با پوشش دانشجویی تو خیابون نیست زود منو پیدا کرد...
وقتی سوار شدم، راننده یه نگاهی به پلاک خونه انداخت یه نگاه به من. بعد گفت:دخترم، شما که پلاک خونتو اشتباه میدی، میشه بپرسم چقدر به قبولیت تو کنکور امیدواری؟؟؟؟!!!
آب شدم از خجالت! خوابمم پرید!!! چون تا حالا فقط راننده آژانس محل سر این کنکور لعنتی بهم متلک نگفته بود!![]()