تبليغاتX
فصل پنجم


فصل پنجم

...

 

کاش می دانستی

شب یلدای من و تو چه تفاوت دارد؟

کاش می دانستی

فرق آزادی و اندوه اسارت در چیست؟

تو که سرگرم تفرج هستی

در دیاری که در آن روح زیارت، جاری است

از کجا می دانی

رنج زندانی در حسرت یک روزن نور

و توانسوزی تاخیر زمان

و نبردی که در آن، شب طولانی یلدا

به اسیران قفس تحمیل است

و نفسگیر ترین حادثه را می سازد

غم جانکاهی که، در خط فاصله پنهان شده است

در حصاری که در و پنجره ها مسدودند

و زمان ایستاده است

درد دلتنگی من سنگین است

کاش می دانستی:

                 شب یلدای من و تو چه تفاوت دارد!

------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: این شعر از مرحوم آتش هست که فکر می کنم دیگه همه میدونین چقدر بهش ارادت دارم...تو این یلدا هم که اون آزاده و ماها همه اسیر ... 

پ.ن۲: یلدا مبارک

 

نوشته شده در سی ام آذر 1387ساعت 12:57 توسط ترانه| |

 

نمی خوام بر حسب وظیفه زندگی کنم، نمی خوام زندگی کردن برام اونقدر عادی بشه که واسه مردن لحظه شماری کنم. می خوام که از زندگیم لذت ببرم. و این لذت تو هر مقطع از زندگی یه جور تامین می شه. تو بچگی لذت یعنی بازی کردن! تو نو جوونی می شه سر پیچی کردن، تو جوونی می شه خطر کردن، تو میانسالی می شه تامین رفاه و آرامش برای خودت و خونوادت، و تو پیری احتمالا می شه عبادت...

تو بچگی که به اندازه کافی بازی نکردم، تو نو جوونی هرگز سر پیچی نکردم! و می ترسم که اگه الانم نتونم خطر کنم، دیگه هرگز نتونم از زندگیم لذت ببرم!!!

خطر کردن واقعا لذت بخشه صرف نظر از اینکه نتیجش می تونه چی باشه. دیگه بسه به نتیجه فکر کردن! وظیفه من لذت بردن از زندگی کوتاهیه که خدا بهم هدیه کرده...و فقط تو این سنه که حتی اگه آدم راه رو اشتباه بره فرصت جبران داره... 

"پیش رویم دو راه بود،

راه کمتر پیموده را برگزیدم،

و تمام فرق ماجرا در همین بود.  

                                         رابرت فراست"

نوشته شده در بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:31 توسط ترانه| |

 

وقتی جهان

از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از ریشه های یاس می آید...

 

وقتی که یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند...

 

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان

دل بست

 

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است!

 

"قیصر امین پور"

 

نوشته شده در بیستم آذر 1387ساعت 10:11 توسط ترانه| |

 

آزمون چهارم هم بر باد رفت...!!!

فرصتی دیگر بود برای از دست دادن...

نوشته شده در پانزدهم آذر 1387ساعت 20:43 توسط ترانه| |

 

دیشب تولدم بود!!! مامان اینا سفر بودن و بهم گفته بودن نمی یان. تا ساعت ۸ شب کلاس داشتم و ظاهرا قرار بوده که بعد از اون برای یه شب نشینی معمولی برم خونه پسر خالم و اونجا با دیدن مهمونا و کیک و شمع و... غافلگیر بشم!!! از شانس بد کلیه دست اندر کاران این سورپرایز، ماشین عده ای از مدعوین تو راه خراب می شه و مهمونا که قرار بود همه با هم برسن بعد از خود من اومدن! خلاصه اینکه من قبل از همه رسیدم به جشن و مهمونا با دیدن من حسابی سورپراز شدن!!!!!!!!!!!!! اینم یه نوعشه دیگه

--------------------------------------------------------------

پارسال اولین تبریک تولد رو اشکان بهم گفت. روحش شاد... سر کلاس بودم که زنگ زده بود و گوشی من رو پیغام گیر بود!نتونستم باهاش حرف بزنم...بعدا فهمیدم که درد داشته، خیلی زیاد. و زنگ زده که به بهانه تولد با من حرف بزنه و کمتر به درد فکر کنه این روزا جاش تو فامیل خیلی خالیه، همه اینو می دونن ولی کسی به زبون نمی یاره، همه وانمود می کنن که فراموش کردن قصه ی به این تلخی رو... کاش دیگه هرگز تکرار نشه، وقتی فکر می کنم هر سال که گذشته یکی از این جمع کم شده به این فکر می افتم که کاش هر کدوم می دونستیم نوبتمون کی می رسه؟!!! کاش می دونستیم از کی دیگه جشن تولدمون فراموش می شه و سالگرد فوتمون به جای تاریخ تولد، تو تقویم اطرافیان ثبت می شه...

----------------------------------------------------------------

پ.ن: راستی شمع کیک علامت سواله، آخه پسرر خالم یادش نبود من چند سالم میشه

نوشته شده در سیزدهم آذر 1387ساعت 11:39 توسط ترانه| |

 

به تمرین تحمل میتوان بنشست و دلخوش بود

که می دانم در میخانه ها وا می شود روزی..

نوشته شده در دوازدهم آذر 1387ساعت 14:12 توسط ترانه| |

 

این متن زیبا تازه به دستم رسیده:

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند.

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها.

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه! شدند.

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند.

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است:

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

---------------------------------------------

و اما من؛

این اواخر فکر می کنم باید برم زیست شناسی بخونم!

نوشته شده در ششم آذر 1387ساعت 17:16 توسط ترانه| |


Design By : Night Skin