فصل پنجم
...
جمعه ی گذشته، نوبت برگزاری هفتمین آزمون آزمایشی ماهان بود. طبق معمول هر آزمون، هفت صبح جمعه در حالی که گیج خواب بودم تلفنو برداشتم که آژانس خبر کنم برم میدون امام حسین! از شانس بد گفتن سیستم کامپیوترشون اشکال پیدا کرده و خواستن که من به جای شماره اشتراک، آدرسم رو شفاها بگم تا ماشین بفرستن... منم ادرسو دادم ولی هر چی فکر کردم پلاکو یادم نیومد! مجبور شدم شانسمو امتحان کنم پس خیلی محکم گفتم:۵۴! بعد چون مطمئن بودم سوتی دادم گفتم لطفا زنگ خونه رو نزنید من خودم پایین منتظر می شم! خلاصه ماشین اومد و از اونجا که هر هفته همین راننده منو می رسونه و باز از اونجایی که هیچ دیوونه ای جز من ۷ صبح جمعه با پوشش دانشجویی تو خیابون نیست زود منو پیدا کرد... وقتی سوار شدم، راننده یه نگاهی به پلاک خونه انداخت یه نگاه به من. بعد گفت:دخترم، شما که پلاک خونتو اشتباه میدی، میشه بپرسم چقدر به قبولیت تو کنکور امیدواری؟؟؟؟!!! آب شدم از خجالت! خوابمم پرید!!! چون تا حالا فقط راننده آژانس محل سر این کنکور لعنتی بهم متلک نگفته بود! امروز رفتم جلوی آینه موهای سفیدمو بشمرم، اما تعدادشون از انگشتای دستم بیشتر شده بود. خیلی بیشتر... عجیب احساس پیری میکنم!!! ------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: گفتنی های هند طولانی تر از این حرفهاست و من نه فرصت نوشتن ندارم، و نه دل و دماغشو! ولی به زودی با یه عالمه حرف تازه میام... می دونم قرار نبود بیام، ولی آخه دلم خیلی گرفت یهو... همین امروز از سفر بر گشتم. شارژ شارژ بودم ولی نمی دونم چی شد یه دفه؟!!! یه چند وقتی قراره این طرفا پیدام نشه... استفاده از کامپیوتر، اینترنت، و تکنولوژی های دیگه فعلا تعطیله... فقط خر زدن و سفر کردن آزاده!!! دیگه شمارش معکوس شروع شده. یک ماه و نیم وقت دارم فقط! اگه عمری باقی باشه بعد از کنکور بر می گردم... التماس دعا...![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


