فصل پنجم
...
نمی شکست قلندر ولی شکست و نشست قلندری که در این روزگار پر آشوب سترگ و حادثه گردان و سنگ زیرین بود نمی شکست قلندر ولی شکست او را کسی که عاطفه اش کم عیار و پایین بود شکست ساغر و ساقی چو روی برگرداند قلندری که قدح گیر و رند رندان بود ز صدر مصطبه آمد به کنج عزلت و ماتم نشین میکده شد کدام حادثه پرداز آتش افروزی به قتل و غارت میخانه حکم و فرمان داد؟ کدام دست چپاول چراغ روشن میخانه را به غارت برد؟ نمی شکست قلندر ولی شکست! و من که شاهد این صحنه گران بودم به بیتی از غزل خویش فکر می کردم: "همیشه اشک قلندر نهان ز آیینه هاست که گنج گوهر نایاب در دل دریاست" " مرحوم آتش"
| Design By : Night Skin |


