فصل پنجم
...
از جلوی در مغازش که رد می شدم گفت: خانوم بفرمایید تو. هیچ چیز جالبی پشت ویترین نبود که نظرمو جلب کنه ولی نمی دونم چرا وقتی بفرما زد زود رفتم تو مغازش... گفتم این شمعاتون چنده؟ اومد جلو یه دستی به شمعه کشید و گفت ۴۰۰۰ تومن. وقتی داشتم کیف پولمو بیرون میاوردم گفت: "خانم خدا کنه دستتون خوب باشه، دیروز تمام روز هیچی نفروختم!" اینو که گفت دیدم چند تا خانم دیگه اومدن تو مغازه. انگار من بیشتر از اون خوشحال شدم. گفتم ایشالا امروز کلی فروش می کنی! پولو که دادم دستش گفت ببخشید من چشمام نمی بینه می شه خودت بگی این اسکناسا چند تومنین؟! .................................................. پیش خودم فکر کردم دیدم مغازش اصلا تو مسیرم نیست، من اونجا چی می خواستم؟ شمع؟ نه نمی خواستم! مطمئنم! یاد داستانی افتادم که بابا تعریف می کرد: زمان حضرت سلیمان یه نفر که تو عرفان به مدارج بالا رسیده بوده، یه روز ازرائیل رو می بینه که داره چپ چپ نگاهش می کنه. ترس برش می داره. به باد می گه منو ببر هفت تا کوه و هفت تا دریا از اینجا دورم کن. فردای اون روز دوباره ازرائیل رو می بینه اما دیگه نه با اون نگاه. بهش می گه من از نگاه دیروز تو ترسیدم و اینقدر از اونجا دور شدم. ازرائیل می گه می دونی چرا اون جوری نگاهت کردم؟ چون می دونستم روز مرگت که فردای دیروز بود، باید هفت تا کوه و هفت تا دریا دورتر جونتو بگیرم. تعجب کردم که چطور قراره این اتفاق بیافته! اما الان اینجایی و من همونجایی که از قبل تعیین شده و همون زمان جونتو می گیرم!!! شاید تقدیر خواسته که من دیروز از یه دختر نابینا تو اون خیابون، تو اون مغازه، یه شمع بخرم! چون هر چی فکر می کنم شاید تا آخر عمرم دیگه پیش نیاد که از اونجا رد بشم...
| Design By : Night Skin |


